حكيم ابوالقاسم فردوسى
463
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بكنده دلم زين سراى سپنج * ز بس درد و سختى و اندوه و رنج به دو گفت رستم كه بر جان تو * ببخشود روشن جهانبان تو كنون اى خردمند آزاده خوى * مرا هست با تو يكى آرزوى به من بخش گرگين ميلاد را * ز دل دور كن كين و بيداد را به دو گفت بيژن كه اى يار من * ندانى كه چون بود پيكار من ندانى تو اى مهتر شير مرد * كه گرگين ميلاد با من چه كرد گر افتد برو بر جهان بين من * برو رستخيز آيد از كين من به دو گفت رستم كه گر بد خوى * به يارى و گفتار من نشنوى بمانم ترا بسته در چاه پاى * برخش اندر آرم شوم باز جاى چو گفتار رستم رسيدش به گوش * ازان تنگ زندان بر آمد خروش چنين داد پاسخ كه بد بخت من * ز گردان و ز دوده و انجمن ز گرگين بدان بد كه بر من رسيد * چنين روز نيزم ببايد كشيد كشيديم و گشتيم خشنود از وى * ز كينه دل من بياسود از وى فرو هشت رستم بزندان كمند * بر آوردش از چاه با پاى بند برهنه تن و موى و ناخن دراز * گدازيده از رنج و درد و نياز همه تن پر از خون و رخساره زرد * ازان بند زنجير زنگار خورد خروشيد رستم چو او را بديد * همه تن در آهن شده ناپديد بزد دست و بگسست زنجير و بند * رها كرد ازو حلقهء پاى بند سوى خانه رفتند زان چاهسار * بيك دست بيژن بديگر زوار تهمتن بفرمود شستن سرش * يكى جامه پوشيد نو بر برش ازان پس چو گرگين بنزديك اوى * بيامد بماليد بر خاك روى ز كردار بد پوزش آورد پيش * بپيچيد زان خام كردار خويش دل بيژن از كينش آمد به راه * مكافات ناورد پيش گناه شتر بار كردند و اسبان بزين * بپوشيد رستم سليح گزين نشستند بر باره ناماوران * كشيدند شمشير و گرز گران گسى كرد بار و بر آراست كار * چنانچون بود در خور كارزار بشد با بنه اشكش تيز هوش * كه دارد سپه را بهر جاى گوش ببيژن بفرمود رستم كه شو * تو با اشكش و با منيژه برو كه ما امشب از كين افراسياب * نيابيم آرام و نه خورد و خواب يكى كار سازم كنون بر درش * كه فردا بخندد برو كشورش به دو گفت بيژن منم پيش رو * كه از من همى كينه سازند نو برفتند با رستم آن هفت گرد * بنه اشكش تيز هش را سپرد عنانها فگندند بر پيش زين * كشيدند يك سر همه تيغ كين [ شبيخون كردن رستم به ايوان افراسياب ] بشد تا بدرگاه افراسياب * بهنگام سستى و آرام و خواب بر آمد ز ناگه ده و دار و گير * درخشيدن تيغ و باران تير سران را بسى سر جدا شد ز تن * پر از خاك ريش و پر از خون دهن ز دهليز در رستم آواز داد * كه خواب تو خوش باد و گردانت شاد